نمایشگاه گروهی نقاشی و تصویرسازی
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:08
افتتاحیه: جمعه ۱۸ اسفندماه ساعت ۱۶ تا ۲۰ خوشحال میشم، تشریف بیارید.
۲۰۳
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:08
خیلی وقته... یادمه ۲۷ دیماه بود انگار...وقتی اومدم خونه انداختمش رو رخت آویز، تصمیم گرفتم دیگه سرم نکنمش که کثیف نشه که مجبور نشم بشورمش!ولی نشد... مجبور شدم بازم بندازمش رو سرم!خیلی دوده گرفته تو شهر و آلودگیهاش و کثیفه حتما، اما نمیخوام شالم رو بشورم، هنوز بوی عطرتو میده، کم شده، خفیف شده، پریدهول...
۱۳۹۶
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:08
سال دردناکی بود، بیرون از خودم پر از حادثه بود و مرگ و درد، درون خودم پر از اشتباه و توجیه و مدیونِ خودم شدن! خوبی هم داشت، مثلا رفتم سر کار، مثلا از بعضی حصارهای احمقانهای که ساخته بودم رها کردم خودمو، مثلا تصمیم گرفتم از خودم نگذرم، مثلا تصمیم گرفتم اونهمه خوشبینی نامعقولم به آدما رو بذارم کنار......
۲۰۵
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:08
گنجشکه! یه روز کامل اومد پشت پنجره! وقتی که من حضورشو حس کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح بود صدای نوک زدنش به شیشه بیدارم کرد! بیدار شدم، نشستم نگاش کردم! هی میرفت با دو سه تا گنجشک دیگه میاومد یه عالمه باهم سروصدا میکردن، باهم خودشونو تو شیشه نگاه میکردن، نوک میزدن به تصویر خودشون تو شیشه! خیلی خر بودن!! ...
دورهمیِ سینمارٙویِ وبلاگی!
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:08
روز خوبی بود، اتفاق خوبی بود، خیلی انرژی ازم رفت در بدو ورود، به دلیل استرس روبرو شدن با یه جمع عظیم! (اغراق نمیکنم، واقعا عظیم بودیم!) :| فیلم هم بسیار فیلم انرژیبری بود برای من و من برای هر صحنه هی فشارم میافتاد، هی ضعف میکردم! :| من فیلمبین حرفهای و تخصصی ای نیستم و نظرم درمورد فیلما اغلب حسیه! و...
۲۰۷
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:08
یه ساعت مچی کوکی دارم، ازون عتیقههای قدیمی! ازونا که احتمالا شبیهش دست «فرنگیسِ» کتابِ «چشمهایش» بوده! خیلی دوستش دارم، خیلی ریزهمیزه ست، خیلی سبکه، خیلی همونه که باهاش راحتم، کلی مدل بند تجربه کرده این ساعت تو دست من! همیشه خوشحال بودم که چون کوکیه و منم همیشه حواسم هست و کوکش میکنم، هیچوقت مثل ساع...
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست! دویدم...
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:08
در انتهای بیستودو سالگی!درست همینجا، احساس خستگی میکنم؛در انتهای بیست و دو سالگی!و درست همینجا، احساس تنهایی میکنم؛ده ساله که بودم، حتی هجده ساله که بودم، خیال میکردم بیست سالگی دنیای زیباتری در انتظارم است ...بیست، بیست و یکو حالا در انتهای بیست و دو سالگی؛اماهیچ دنیای زیبایی در کار نیست ...!هجده س...
از دیروز هیچی نمینویسم!
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:08
همین دوتا یادگاری+ شناختن یک عالمه آدم جدید+ تمام حسی که دارم+ تمام خاطرهها میمونه اینجا، پیش خودم! :)
۱۹۷
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:07
سر و وضع و لباسش شبیه تمام بیخانمان هاست، ژنده و کهنه و دوده گرفته؛ شبیه همانها که روی دوششان یک گونی بزرگ پر از خرت و پرت دارند و هر چند قدم در سطلهای زباله خم میشوند تا اگر چیز بهدرد بخوری برایشان بود بردارند و در گونیشان بگذارند.از همانها که گاهگداری برای خودشان آوازی را زمزمه میکنند؛ از همانها ک...
۲۰۰
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 20:07
روی صندلی ایستگاه مینشینم، دستم را به بند کوله ام میبرم که از پشتم برش دارم، که تا زمان رسیدن اتوبوس بتوانم تکیه دهم، پشیمان میشوم، دستم را پایین میآورم و تکیه نمیدهم، تکیه به دست هایم میدهم، کمی خم میشوم و به انتهای مسیری که اتوبوس از آنجا میآید نگاه میکنم، ناواضح است، یادم میافتد که هوا آلوده است ...
بدون عنوان
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:23
گاهی دلم میخواست در لحظه، تمام دنیا کور باشند، تمام دنیا کر باشند، تمام دنیا لال باشند، گاهی دلم میخواست ما دیدنی نبودیم، شنیدنی نبودیم، گفتی نبودیم؛ من درد میکشم از درد مادر، درد میکشم از درد پدر...؛ درد میکشم از شنیدن و پژواک واژهی «دیوانه» در مغزم، از پارک رفتنهایمان میترسم، از خندهها و نگاههای ت...
به گمونم چند وقت دیگه با گردنبند طبی در انظار عمومی ظاهر می شم!
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:30
به گمونم چند وقت دیگه با گردنبند طبی در انظار عمومی ظاهر می شم! دیدید؟!همیشه هر کس کار خودشو می ذاره بعد از معدن و میگه : سخت ترین کار بعد از کار در معدن، کار ماست!حالا من این جمله ی کلیشه ای رو نمیخوام بگم، می خوام بگم سخت ترین کار حتی قبل از کار در معدن کار ماست: نقاشی روی سقف، اونم نقوش ظریف و پر...
مساحت زیست
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:46
اینکه می بینید یکم شلوغه دلیل بر این نیست که واقعا زیستم هم همینقدر شلوغه! نه!گاهی ممکنه مدتها بجز گوشی و هندزفری با هیچکدوم اینا کاری نداشته باشم ولی خب غالب زندگی م با اینا می گذره!فک می کنم تصویر گویاست، ولی با این وجود از سمت چپ، بالا، شروع می کنم به معرفی: چسب ضد حساسیت! موقع طراحی دور برگه ها
193
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 19:44
گفته بودم زمستون بهتره؟! گفته بودم! هنوز رو حرفم هستم با ادله رو حرفم هستم... تابستونا نمیشه بخزی زیر پتو و گوله شی تو خودت و براخودت زار بزنی و دریا درست کنی و خودت غرق شی توش!!!من تابستونای سختی رو پشت سر می ذارم، تابستون برا من فصل خشکمه، فصل بی بارونی م، فصل تحمل کردن ... خسته شدم بس که گفتم خست...
191
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 3:46
سرم شلوغ دانشگاه و کاراشه، مقاله می نویسم، طرحای ذهنی می زنم،خیلی بیشتر از قبل موسیقی گوش می دم، تا جایی که بتونم زمان می ذارم و ساعتایی رو با دوست هایی که دنیاهای نزدیک به هم داریم و واقعا واژه ی دوست لایقشونه می گذرونم، زندگی و فکرمو پر از فکر و خیال همه مدله(خوب و بد)کردم، دارم بیشتر و بیشتر طراح
دانی که چیست دولت؟!
-
تاریخ: 1396/1/7 ساعت: 3:26
دیدار یار دیدن!ولی ندیدن بهتره از نبودنش...
سه،دو،یک!
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 22:33
[صدای توپ سال تحویل]D:می دونم تو این لحظه تحویل سال هیچکس اینجا نیست، خودم هم نیستم، اما بعدا که اومدید یحتمل می بینید اینجارو، سال نو تون مبارک :)
189
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 13:36
شاید کسی متوجه نشد که تو کودکی م چرا گاهی کفش هام ظاهر کودک پسندی نداشتن... و گاهی حتی اجازه ی خرید کفش مورد علاقه م رو به من ندادن... چون: "اون خیلی بچگونه نبود" اولویت انتخاب کفش برای من مدل ظاهری ش نبود... من موقع خرید به طرح ته کفش نگاه می کردم ، و اگه می پسندیدم اونوقت ظاهرش رو مقایسه می کردم!
سازت را با بهار کوک کن
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 4:23
بهارِ امسالِ من با دلیل تر از بهار های گذشته ست... بهارِ امسالِ من میاد که گل هام جوونه بزنن و من بفهمم هنوز یه دلخوشی هایی دارم، بهارِ امسالِ من میاد تا بفهمم یک سال گذشت از اتفاقی که برای دلم افتاد... بهارِ امسالِ من میاد که بهم بگه: هنوز باید زنده بمونی، هنوز کار داری، هنوز باید انتظار بکشی...
لازمه...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 1:33
از راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز می ترسیدم در حدی که وقتی توش قدم می زدم دچار تنگی نفس می شدم،همیشه از کنار ترین قسمت راهرو و باسر کاملا پایین قدم می زدم تا حال بدم رو به حداقل برسونم و این مسیر رو با بیشترین سرعت