رنگ روغن
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 19:33
پ.ن:نظرات بدون نیاز به تایید نمایش داده می شن.پ.ن:مچکرم از نظراتتون.پ.ن:این کار به دلایلی، نیمه کاره رها شد و دیگه هیچوقت تکمیلش نکردم...
بازی جولیکانه!
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 19:33
خیلی وقت بود دندونای مامان مشکل داشت و هی بخاطر کارا و مشکلات دیگه درمونش رو می نداخت عقب، اینکه امروز مجبورش کردم که باهم بریم دندونپزشکی رو، می شه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟ اینکه به پیشنهاد مامان از یه مسیر جدید رفتیم و مامان اون گل فروشی خیلی بزرگ میدون پاستور رو نشونم داد و من هیجان زد...
خط خطی!
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 19:33
پ.ن:هرکسی یه جوری تخلیه روحی می کنه خودشو!به مردم می گیم تمرین طراحیه، ولی خب، خودمون می دونیم چی به چیه...پ.ن:نظرات(درصورت وجود!) بدون نیاز به تایید نمایش داده می شن!
موردی!
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 19:33
1.ایده بسیار مهم تر از تکنیکه! با دیدن کارای جشنواره هنرهای تجسمی فجر به این موضوع مطمئن تر می شم... "عصر ایده"[ایموجی انگشت شست و اشاره ی به هم چسبیده و باقی انگشت ها رو به بالا] +حتما اگه شرایطش رو داشتید برید موزه هنر های معاصر و کارها رو ببینید! 2.موقع کنکور و انتخاب رشته و دانشگاهتون ، حتما از ...
خسته ام از کاش ها...
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 19:33
وقتی دستای "الف"رو دیدم وقتی صورتش رو دیدم یاد حرفش افتادم، همیشه می گفت: "کاش این جای جوشا خوب می شد! اصلا حساس شدم به این لک و لوکا!اینارو می بینم نمی تونم بدون کِرِم بیام بیرون، اعصابمو خورد می کنه" چقدر ابروهاشو مدل به مدل برمی داشت، یه دفعه هشتی و بلند برداشته بود، کلی بهش خندیدیم، گفتیم مثل زن...
کلاغ!
-
تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 19:33
رفته بودم دنبال یه کاری یه طوری شد که به نتیجه ای نرسید!خسته و دست از پا درازتر و نا امید داشتم برمی گشتم که احساس کردم دیگه پاهام توان راه رفتن ندارن ...حواسم نبود راه زیادی رو پیاده رفته بودم !دورو برم رو نگاه کردم اونطرف خیابون ی پارک محلی بود،رفتم و رو یه نیمکت نشستم.سرمو تکیه دادم به پشتی نیمکت...
روزنوشت1
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 23:16
یکی از لذتبخش ترین قسمتای خانه هنرمندان ، فروشگاه باسمه ست...تا جایی که هوس و وسوسه رو بتونم سرکوب کنم سعی می کنم ازش هیچی نخرم...(چون خیلی سرگردنه ست) اما هیچوقت از دیدنش صرف نظر نمی کنم!+خوشحالم که دوستای خوب دارم، که حالمو خوب می کنن...+نه فاطمه اینجا هست،نه هدیه، اما من از بودنشون تشکر می کنم......
چند تا کتاب3
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 23:16
1.تهران در بعد ازظهر : دو رمانی که از مستور خوندم رو بیشتر دوست داشتم اما همچنان قلم مستور دلنشینه. :) 2.کوری : کتابی دردآور و انرژی بر، اما خیلی خوب! 3.سال بلوا : بازم سبک خاص معروفی، حس می کنم مخاطبش رو تو یه حالت معلق بین چند تا زمان و چند تا شخصیت رها می کنه، نمی تونم بگم خوب یا بد، ولی این معلق...
با این و اون نجنگ،فرار کن،فرار...
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 23:16
برنامه ریزی هایی که کرده بودم داره دونه به دونه و به ترتیب و پشت سر هم خراب می شه،چرا؟ فقط به دلیل بد قولی ها و بی مسئولیتی افرادی! و به حدی پشت سر هم اتفاق می افته که حتی دیگه نمی خوام درموردشون بنویسم! تو این مدت اولین بار که برنامه م خراب شد حالم بد شد،چند روز طول کشید و سعی کردم امیدم رو ببندم ب...
سرما رو دوست دارم!
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 23:16
اتاق سرد بود، خیلی سرد بود، رفتم پیش مامان خوابیدم... ازش خواستم برام قصه بگه! خندید و مثل بچگی هام پرسید: کدومش؟! گفتم: گنجشکه! مثل همون موقع ها به قسمت شعری ش که می رسید، با مامان همراهی می کردم: "رنگ و رنگ اینو برنگ! اگه نرنگی، رنگتو، رنگ دونتو، سر و سی دندونتو، پاتخت شا(!) خورد می کنم" مثل همون ...
:) (:
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 22:20
1.اینکه بعد از 11 سال شرایط مهیا شده که برم مشهد، اتفاق خوبیه، خیلی خوب... :) 2.تاحالا هواپیما سوار نشدم، ترس ندارم، ولی خب شما واسه محکم کاری دعا کنید سقوط نکنیم!!! :/ 3.دعا تنها چیزیه که کنتور نداره، البته اگه کنتور هم داشت مرام حکم می کرد دعا گوی همه باشم! دعا می کنم... من همیشه منتظر حال خوبم......
کمر و پا درد نوشت!
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 6:25
لطفا قبل از سوار شدن در مترو ،از اندازه ی پهنای خود آگاهی حاصل فرمایید! :| +رو پیشونی من نوشته : بهم بگو جمع بشینم اگه بازم جا نشدی می تونی رو پام بشینی؟! :| +به نظرتون اگه بشینم رو صندلی بعد جا باشه من نگه می دارم واسه بابابزرگ خدابیامرزم؟! :| جا باشه میگم بشینید دیگه !غیر ازینه؟! :| +رو پیشونی م ن...
مدادرنگی
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 6:24
پ.ن: نظرات بدون نیاز به تایید نمایش داده می شن. پ.ن: پیشاپیش از نظراتتون تشکر می کنم و در ادامه، قطعا استفاده! :)
حس خوبیست
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 6:24
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شومآسمانم شوی و تا به سرم زد بپرمبا نگاه پر از احساس تو زنجیر شومحس خوبیست نفس های تو را لمس کنمآنقدر سیر ببوسم...نکند سیر شوم؟!درد اگر از تو به اعماق وجودم برسدحاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شومباید ابراز کنم نیت رویایم را باید از زاویه ی شع...
کار دلم به جان رسد...
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 7:44
منم حرفم میاد... همش حرفه فقط یکم چشمام نشتی داره! ویروس تو چشممه! پ.ن: رادیو چهرازی قسمت14 با کمی دخل و تصرف، به منظور شخصی سازی!+ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن...
این آدما...(باوجود طولانی بودن لطفا بخونید،همه تون بخونید)
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 18:47
دل کندن واسه کسایی که این جای لامصب(اشاره به کله!)شون خیلی چیزا توش می مونه سخته!نمی تونن مثل بقیه بگن فلان حرف و فلان اتفاق به جهنم!چون نمی تونن بفرستنش اونجا!هضم کردن ناکامی ها واسه آدمای جزئیات مثل اینه که زنده زنده قیمه قیمه شن!این آدما کم پیش میاد که آدم معمولی از تو زندگیشون رد شه، از همه ،همه...
ببینید!
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 22:03
و بدانیم که پیش از مرجان خلا ای بود در اندیشه ی دریاها...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 20:05
دل من خوش می شه به همین نسیم سردی که از لای پنجره می خوره به خودم و لرز می کنم... به همین نسیم که برگای نازک گلدون جدیدم رو تکون تکون می ده... دلم خوش می شه به همین پتویی که تا گردن می کشم رو خودم... به همین بیدار موندن های نیمه شب و گوش دادن به شعرای سهراب با صدای خسرو... به همین فکر کردن به روزای ...
سیاوش خوان!
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 23:11
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی... +جزیره ای پا بسته ام شده بن بست دنیای من... +بیا تا اومدنت دیر نشده... +کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره...+لعنت به چراغ سرخ ،لعنت به چراغ سبز... +بگیر دست مرا آشنای درد بگیر ،مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی...
پست همینجوری مکالمه ای خاطره ای!
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 23:11
داستان ازینجا شروع میشه که ما معمولا تو خونمون یه جعبه حلوا ارده داریم.و منم خیلی وقتا ازش میل می کنم(جای شما خالی (:)از کودکی من تا حالا همیشه یک قصه ای بین من و مامان در رابطه با این حلوا ارده وجود داشته!بدین شرح:فرض کنید اولین دفعه:جعبه حلوا ارده رو بر می دارم با نون و یه قاشق مربا خوری!مامان:خور...