شماره ۲۷۷ - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 0:08
نه سال قبل، بهار بود، یکی از روزهای اواسط فروردین. برای اولینبار میخواست با همدانشگاهیهایش بیرون برود. معصومه دعوتش کرده بود که با هم بروند پارک و دورهم بگویند و بخندند و خوش باشند. برایش راحت نب
شماره ۲۷۸ - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 0:08
پنجرههایش بزرگ و عریض است، درست شبیه پنجرههایی که همیشه در خوابهای نهچندان واضحم میبینم. بالاترین طبقهٔ یک ساختمان پنج طبقه است و درست مقابل یک بلوار عریض و گَل و گشاد و طویل. طویل بودنش خیلی مهم
شماره ۲۷۹ - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 0:08
خانوادهای در اولویت کووید نوزده هستیم: بیمار ریوی داریم، بیمار کلیوی داریم، فرد مسن داریم، کسی را نیز داریم که آنچه خوبان همه دارند، وی تنها دارد! چون خانواده هستیم، اینها را بهصورت وراثتی به یکد
کاش دیگر صبح نشود... - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 14:06
میشود دیگر صبح نشود این شبها؟ میشود شبهایمان تاریک بماند؟ میشود دیگر آفتاب ندمد و دردهایمان را نشان ندهد؟ میشود شبهایمان آنقدر طول بکشد و طول بکشد و طول بکشد تا شاید مایه آرامشمان شود؟* کاش شب به خواب بروم و دیگر بیدار نشوم... * آیه ۹۶ سوره انعام: وَجَعَلَ اللَّیْلَ سَکَنًا...
شماره ۲۷۴ - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:37
حالم که بد است درست و واضح حرف نمیزنم؛ خیلی گریه میکنم؛ با کسانی که برایم عزیزترند بدرفتار میشوم؛ دوستداشتنیهایم را از خودم سلب میکنم؛ خیلی خودم را به چالش میکشم؛ خیلی راه میروم؛ خیلی کار میک
شماره ۲۶۴ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:04
سالها پیش، منبع درآمد مشخصی نداشتم، از مامان و بابا، پول توجیبی میگرفتم و چون هیچوقت مقدار ثابت و مشخصی نبود، یاد نگرفته بودم که چگونه مدیریتش کنم، همیشه هر قدر که بود، مقداری را به صورت عدد گرد
شماره ۲۶۵ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:04
چند روز قبل، در یک جلسه درسگفتار شرکت کردم. مدرس، پر از اطلاعات بود و هر کدام از شنوندگان که کوچکترین سوالی میپرسید، مثل اینبود که قاشقی را در یک ظرف پر بزند، همینطور اطلاعات نالازم و زیادی بود
شماره ۲۶۶ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:04
داشتم برای میم مطلبی را توضیح میدادم و او هم سر تکان میداد و گوش میکرد که یکدفعه انگشت اشارهاش را به نشانهی «لطفاً چند لحظه» بالا آورد. سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم، سکوت کردم و با لبخند
از غار برگشته! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:04
آشفته بودم و دلم غاری عمیق و کوچک میخواست تا برای مدتی از دنیا و مافیها دور شوم. غار که برای قصههاست؛ برای انسان معاصر اهل تکنولوژی، غار یعنی، ترک دنیای اینترنت! تصمیم گرفتم اینترنت گوشیام را روشن
شماره ۲۶۹ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:04
هستهٔ زردآلویم را پرت میکند وسط باغچه، چپ چپ نگاهش میکنم، شانه بالا میاندازد و با لحنی مظلومانه میگوید: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، از طبیعت است. میگویم: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، اما عملی که
شماره ۲۷۰ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:04
به تازگی در یک پروژهٔ نقاشی دیواری دیگر مشغول به کار شدم. صبحها از محل زندگیام، جنوب شهر، به سمت محل پروژه راه میافتم؛ جایی در شمال شهر، شاید هم بشود گفت شمالیترین جای شهر؛ زعفرانیه. خط قرمز رن
تا هنوز هم... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:04
از اولین تصاویری که در ذهنم ثبت شده است، تصویر پدرم است. مردی با چشمان میشیرنگ و موهای جو گندمی، با کمی ریختگی در دو طرف پیشانی و یک سبیل دستهکوتاه! مردی که دستهای سفید و سنگینی دارد و خیلی کم می
شماره ۲۷۳ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:04
بیدار که میشوم زمانم را نمیدانم، اولش میدانستم اما حالا دیگر فقط میدانم که بعد از آن زنگ هشدار بیدارکننده باید حاضر شوم و بیرون بروم. وقتی که بیرون بروم، زمان خودش را نشانم میدهد. آن خانم و آقای
یک روزی از آینده - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 12:16
وارد خانه میشوم، در را میبندم، کیسهای که در دستم است را باز میکنم به متاع خوبی که گرفتهام نگاه میکنم و خوشحال میشوم، باخودم فکر میکنم: این که باشد و یک فلاسک چای، همهچیز تکمیل است و تا شب ن
Spring - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 12:16
یکسال قبل بود، گفتم: سال پیش رو، تلاش میکنم و گاهی هم رها میکنم تا زیباتر شود. سالی که گذشت، گاهی تلاش کردم و بیشتر رها کردم؛ زیباتر شد. بهار! تو مثل همیشه سر وقت میآیی، میدانم. امسال، آماده
شاید امروز وقت گفتنش باشد - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 12:16
فرشید قد بلند و لاغر اندام است. پوست روشن و حساسی دارد؛ همینطور ریشهایی کمپشت و موهایی که چندسالیست به جوگندمی میزند. چشمهایش شفاف و زنده است، با مژههایی بلند و زیبا، وقتی میخندد، چشمهایش هم
شماره ۲۵۹ - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 12:16
لبخند بر لب، آخرین نفر وارد شدم، سلام کردم، احوال پرسیدم، دست دادم، سال نو مبارک گفتم، روبوسی سهتایی کردم و بعد به سمت مبلی رفتم که تکنفره باشد. نشستم و برای اینکه نقل شکوهی سالخوردهترهای مجلس
شماره ۲۶۱ - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 12:16
دختر خوبهی خانه! سلام.میخواستم بگویم، از تو ممنونم که پانزده سال پیش، آمدی و جلوی بچههای قلدر کوچهی روبهرویی از من دفاع کردی و با آن جذبهی خاصت چنان همهشان را ترساندی که دیگر حتی پایشان را د
شماره ۲۶۲ - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 12:16
از روزی که فهمیدم بستهای در راه دارد، برای جعبهاش دورخیز کردم و همانروز که پستچی، بسته را برایش آورد، بیمعطلی گفتم: «جعبهش مال من!» خندید و گفت: «تو آشغالجمعکن بودی، از وقتی هنری شدی، آشغال جم
پنجره... - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 19:50
سالها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی میرفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول مدرسه، روز اول دانشگاه، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدمهای مهم، مث

برچسب‌های مرتبط

با این وجود به انگلیسی | با این همه مهر و مهربانی | والا با این نوناشون | کمر و پا | کمر و پا درد | دیسک کمر و پا درد | درد کمر و پای راست | درد کمر و پای چپ | درد کمر و پا در بارداری | درد کمر و پاها