گنجشکه!
یه روز کامل اومد پشت پنجره! وقتی که من حضورشو حس کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح بود صدای نوک زدنش به شیشه بیدارم کرد!
بیدار شدم، نشستم نگاش کردم!
هی میرفت با دو سه تا گنجشک دیگه میاومد یه عالمه باهم سروصدا میکردن، باهم خودشونو تو شیشه نگاه میکردن، نوک میزدن به تصویر خودشون تو شیشه! خیلی خر بودن!! :))
چند دقیقه که گذشت، رفتم پرده رو جمع کردم کنار، که واضح تر ببینمش ولی نیم ساعتی که پرده کنار بود، حتی یه بارم نیومد!
مجبور شدم دوباره پرده رو باز کنم! وقتی باز کردم، دوباره اومد!
اونروز تا ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر میدیدمش، رفتن و اومدنشو!
چند دقیقه یه بار پشت پنجره بود و دلبری میکرد!
از آخرین باری که با یه موجود جوندارِ متحرک به جز آدمیزاد درددل کرده بودم، فکر کنم ۱۴ سالی میگذشت! آخرین بار مورچه ها بودن! حالا گنجشک!
کلی کار داشتم، تمام کارای دانشگام مونده بود، یه مشت مخش برا عید(:|) و یه مشت کار عقب مونده از قبلِ عید که به دلیل تداخل با کارم انجام نشده مونده بود!
ولی من تمام اون روز رو نشستم به نگاه کردن یه گنجشک!!!
امیدوار بودم که فرداها و پس فرداها هم بیاد ولی دیگه نیومد!
واسه یه روز از بهار، دنیا رو به هیچ جا حساب نکردم!
و این اتفاق خوبی بود! :)
برچسب:
نویسنده: فاطمه زارعی
تاريخ: يکشنبه
23 ارديبهشت
1397 ساعت: 20:08