سالها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی میرفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول مدرسه، روز اول دانشگاه، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدمهای مهم، مثل روز اول کوچ کردن به یک آپارتمان جدید، شهر جدید، دنیای جدید، مثل تمام روز اولهایم، بین این جماعت عظیم که انگار همهشان همدیگر را میشناختند و همدیگر را دوست داشتند، احساس غربت میکردم. از من بعید بود، اما تصمیم گرفتم بمانم. از همان روزها تا به حال بارها تشرم زدند که باید بروی، اینجا مال تو نیست، هیچ چیز مال تو نیست، بارها تحقیرم کردند، بارها مسخرهام کردند، بارها شُره(!)کردم و آب شدم، اما چغربازی(!) درآوردم و نرفتم. حالا دیگر سالها گذشته است و دیگر خیلی غریب نیستم، حالا بعد از تمام آنروزها، تو اینجا هستی، لااقل حالا حضورت را حس میکنم، حالا تصور میکنم که تنها نیستم، «کنارم هستی، حتی اگر پیش من نباشی...» و شاید برای من، همین هم کافی باشد...
+
این موسیقی،
در روزهایی که پر از بیم و امید بودم، پیوست شده بود به یک پست وبلاگی، آنزمان یک تلفن همراه کمهوش(!) و کمحافظه داشتم و با مشقت فراوان توانستم این موسیقی را درٙش جا دهم، موضوع پست را یادم نیست، اما یادم هست که در تصویر پیوست شده به پست، یک «پنجره» بود...
برچسب:
نویسنده: فاطمه زارعی