خرید بک لینک

دختر خوبهی خانه!
سلام.
میخواستم بگویم، از تو ممنونم که پانزده سال پیش، آمدی و جلوی بچههای قلدر کوچهی روبهرویی از من دفاع کردی و با آن جذبهی خاصت چنان همهشان را ترساندی که دیگر حتی پایشان را در کوچهی ما نگذاشتند. اما راستش از تو دلخورم که نگذاشتی عروسک برنزهام را به دوستانم نشان دهم! میخواستم آنها ببینند که عروسک من خاص و خفن است و آهنگ خارجی متفاوتی میخواند، نه مثل عروسک آنها، که وقتی شکمش را فشار میدهی، جونیجونوم لیلا فروهر را میخواند! از تو دلخورم، چون آنها هیچوقت باور نکردند که من عروسکی به این خفنی دارم و مرا خالیبند پنداشتند!
میخواستم بگویم، نیمی از پنهانکاریهایم در زمینهی آتشسوزانی، نه از ترس مامان و بابا و برادرها ، که از ترس تو بود!(بین خودمان بماند، هنوز هم هست!)
میخواستم بگویم، هیچکس مثل تو ریاضیات را خوب توضیح نمیدهد و گفتهام و باز هم میگویم که آن دیپلم ریاضی و فیزیک را هم، از درس دادنهای تو دارم؛ اما کاش سر فصل دنبالههای حسابان، کمی صبورتر بودی و کمتر دعوایم میکردی تا شاید، آنرا هم یاد میگرفتم؛ هر چند، اهمیتی ندارد، چون، بهگمانم، همان جمع و تفریق دبستان را هم اگر ماشین حساب نباشد، دیگر بلد نیستم!
میخواستم بگویم، کاش کمی دلسوزیات متعادلتر بود، تا کمتر پتهی من را روی آب میریختی!
میخواستم بگویم که، آهای دختر دیکتاتور خانه! یادم نمیرود که چه غذاهای دوست نداشتنیای را، چندبار در هفته مجبور به خوردنشان میشدم، چون سرکار خانم هوس کرده بودی!
میخواستم بگویم خوشحالم که طولانیترین قهری که بینمان جریان داشته به چندین سال قبل باز میگردد، که سه روز بود! یادت میآید؟! همان روزها که من هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم، بعد از سه روز بیمحلی تو، برایت نامهای تصویری فرستادم، از مبدأ این اتاق به مقصد آن اتاق، توسط پستچیمان؛ دستم را کشیده بودم و با مداد رنگی، به زعم خودم، زیبایش کرده بودم. باورم نمیشد، تو پیام تصویرم را گرفتی و بهسادگی دستت را کشیدی و خودت آنرا به من رساندی!
میخواستم بگویم، متأسفم که بارها سرزنشت کردم که چرا از خدا، خواهر خواستی! راستش آنروز که لباس سفیدت را خریدی و دم گوشم زمزمه کردی: «اگه من خواهر کوچیکتر نداشتم، عروس خوشگلی نمیشدم!» من واقعاً خوشحال شدم که خواهر کسی هستم!
باید بگویم که تمام لحظاتی که حرصم را در میآوردی، بارها آرزو کردم که:«کاش زود شوهر کنی و بری تا من راحت شم!» اما امروز که لباسهای پلوخوریمان را پوشیدیم، موسیقیهای شادمان را که گذاشتیم، دستهایمان را که زدیم، قندهایمان را که سابیدیم، کلهایمان را که کشیدیم، تبریکهایمان را که گفتیم، عکسهایمان را که گرفتیم، دهانمان را که شیرین کردیم، فهمیدم که من، بهاین سادگیها از دست تو راحت نمیشوم... از دست دوستداشتنت...

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:16

صفحه بندی