از قفس هرکس رهایت میکند عاشقتر است.*
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 12:41
پرسید: «چهچیزی دوست داری؟»جواب دادم: «نه من ملک شخصی تو باشم نه تو صاحب من. نه تو اسیر من باش و نه من اسیر تو. هر دو مثل یک انسان بالغ، آزاد باشیم هرچه که انتخاب شخصیمان است را انتخاب کنیم. نه تو عابر بانک من باش و نه من خانهدار مطلق تو. حساب مشترکمان با درآمد هردویمان پر شود و غذای روی گاز با دستها...
درختی سادهام، آری جفای باغبانم را، هرس پنداشتم، پس شاخهای دیگر در آوردم!*
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 16:47
۱. نهم دیماه ساعت نوزده و سی دقیقه پزشک به تصویر امآرآی نگاه کرد و گفت مادرم مبتلا به آلزایمر است. چند البته و امای امیدبخش هم گفت که تحمل شنیدنش را راحت کند ولی چندان موثر نبود.چند سالی میشد که در مادرم نشانههای آلزایمر دیده میشد، اما آنروزها تشخیص پزشک افسردگی و اضطراب شدید بود. با خودم میگفتم چه ...
پرچم صلح برافراشتهام بر سر خویش*
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 15:10
پیامک واریز دومین دستمزدم آمد و این یعنی حالا دو ماه است که در کافه کار میکنم. کافهمان از آن کافههای حیاطدار است، از آنها که خانهای قدیمی بوده و بعدها مرمتش کردند و تبدیلش کردند به کافهای با صفا. حیاطمان حوض و باغچه و درختهای سبز و سرپا دارد. حوضمان گل مرداب دارد و یک ماهی کوچک، یا حداقل در این دو م...
خانه
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 17:01
این روزها به «خانه» زیاد فکر میکنم و خاطراتم در خانههایم را مرور میکنم. اولین خانهای که میتوانم آن را به خاطر بیاورم یک در بزرگ ماشینرو داشت که انگار با روشنترین آبی جهان رنگ شده بود. روی در با دهها برچسب لولهبازکنی و تخلیهچاه پر شده بود و هر جایی که برچسبها بر اثر باد و باران آسیب دیده بودند، تکهها...
کانال موازی
-
تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 15:28
اگر هنوز دلتان با این وبلاگ است اما تلگرام را خوشتر میدانید، این لینک برای شماست. :)
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:11
بیستوچهارم خردادماه هزاروچهارصدویک هجری شمسی به گواه ریلایو هشت ماه میشود که با سونیک صمیمیتم بیشتر شده و پانصدوپنجاهوسه کیلومتر رکاب زدهام و چهل فعالیت ثبت کردهام. بیستوچهارم خردادماه کمتر از دو هفته میشود که توانستم از مسیری نامعمول به تنهایی به میدان انقلاب برسم و این یعنی از حالا به بعد قفل خیلی...
همراه من شو در طوفان سختیها
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:11
اول خردادماه کالسکهای صورتیرنگ را نشانم دادند که در آن موجودی کوچک به خواب رفته بود. پرسیدند خاله یا عمه؟ جواب دادم: برای اولینبار خاله. پرسیدند: پوشک عوض کردن بلدی؟ سرم را به نشانه نه تکان دادم. با خودم فکر کردم سخت و ترسناک است؛ موجودی به آن کوچکی که هر آن بیم کندهشدن دست و پایش است را حتی نمیدانم...
برای...
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:11
واقعا مردم جوگیری هستیم... طرف خودش سکته کرده، ربطی به استرس هم حتی نداشته.کل این داستان حجاب هم زمین بازی مردا هست، که توی این بازی یا برنده هستند یا بازنده نیستن، زنها هم اگر بازی نکنند حذف میشن! Adblock test (Why?)
موضوع انشاء: چدونک خود را چگونه گذراندیم.
-
تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 5:09
ساعت قرارمان نُه صبح بود و من با شالی سبزرنگ خود را نشاندار کردم که یافتنم سخت نباشد. طوری حرکت کردم که ساعت هشت و سی دقیقه به محل قرار برسم اما پیشبینیهایم درست نبود و ساعت هشت و هفت دقیقه رسیدم، اما ملالی هم نبود چرا که امید ظریفی یک ساعت زودتر از موعد و پیش از من آنجا بود. با امید حرف زدیم تا زما...
شمارهٔ ۳۰۲
-
تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 5:09
یکسال پیش که تصمیم گرفتم دوچرخهسواری را شروع کنم، نگاهم به آن تنها تجربه کردن لذتی بود که دلم میخواست. وقتی شروعش کردم شد ورزشی که جای خالیاش را در برنامه روزانهام حس میکردم. وقتی با اولین نگاههای متعجب و اولین احسنت شنیدنها و اولین امر به معروفها روبهرو شدم، تبدیل شد به حرکتی اجتماعی یا فرهنگی که ب...
شماره ۲۹۳
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 22:38
اولینبار که دیدمش قبل از مدرسه رفتن بود، نمیدانم مربوط به چندسالگی میشود، فقط میدانم که هنوز به مدرسه نمیرفتم. خاطراتم به دو بخش تقسیم میشوند: خاطرات قبل از مدرسه و سایر خاطرات. در حقیقت خاطراتم از وقتی که به مدرسه رفتم دارای زمان شدند، قبل از مدرسه رفتن نمیدانستم فصل و ماه و سال یعنی چه
شماره ۲۹۷
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 22:38
در زدم، وارد اتاق شدم و سلام کردم. خودم را معرفی کردم، خوشآمد گفت و تعارف کرد که بنشینم. پوشهٔ حاوی نقاشیها در دستم بود. آن را روی میز گذاشتم و نشستم. گفت چندتایی کتاب دارد در مورد بررسی نقاشی کودکان و اگر بخواهم از خودش هم میتوانم کمک بگیرم. بعد به سراغ قفسه کتابهایش رفت تا آنها را برایم بیاو
شمارهٔ ۲۹۹
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 22:38
منتظر آمدن قطار ایستاده بودیم. تونل تاریک را به امید روشن شدنش با چراغهای قطار نگاه میکردیم. پرسید: اگر این تونل در همین لحظات پایین بریزد چه میکنی؟ گفتم: نمیدانم. معمولاً به این چیزها فکر نمیکنم. هر وقت اتفاق افتاد بالاخره یک تصمیمی میگیرم. گفت: با این حساب مطمئن نیستم که آن تصمیم درستی باشد
تنهاییِ من، تنهاییِ غنچهایست که زمستان باز شد*
-
تاریخ: 1399/12/3 ساعت: 20:33
سال اول و دوم دبیرستان یک معلم شیمی داشتیم حدوداً سی و چند ساله، عینک بیضیشکلی با شیشههای ضخیم میزد. قدبلند و چهارشانه بود و همیشه طرهای از موهای بورش از مقنعه بیرون زده بود. از زمانی که وارد کل
همهچیز مثل گذشته است
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 8:46
همهچیز مثل گذشته است ، مثل هفت ماه پیش، مثل یک سال پیش. صبحها بعد از آن زنگ هشدار بیدارکننده بیدار میشوم و لباس میپوشم و بیرون میروم، فقط به لباسهایی که میپوشم یک ماسک اضافه شده است . هنگام است
آستین در منع اشک ما عبث پیچیده است
-
تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 8:46
پاییز که شد، اخبار گوشه و کنار، حاکی از این بود که اوضاع از صورتی و قرمز و دانهاناری و زرشکی، به جگری و سیاه تغییر رنگ داده است . پس بیرون رفتن و سر کار رفتن را محدود کردم و وقتی سیاهِ ساده به مشکیِ پ
یک نامه
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 17:56
آلنی آقاویلر، سلاممیخواستم برایت نامه بنویسم، فکر میکردم اکنون که باز هم ما مردمی دردکشیده هستیم، شاید خوب باشد که باز هم تو با آن قدرت ترکمنیات، با آن حرکات گالانیات، بیایی و باز هم به نفع مردم
شماره ۲۸۱
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 17:56
شبها، سی دقیقه بعد از نیمهشب، مامان میوه پوست میکَنَد و در بشقاب خرد میکند و به بابا میگوید: «بزن شبکهٔ بیستویک.» بابا میزند شبکهٔ بیستویک و آنوقت تا یکساعتونیم بعد از نیمهشب، شبیه زوجی که رفتهاند ماه عسل، با ذوق باهم میوه میخورند و مناظر سرسبز دو طرف ریل را به هم نشان میدهند.
شماره ۲۸۲
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 17:56
اول دبستان که بودم، سوار اتوبوس که میشدیم، تابلوی مغازهها، مقوای پشت وانتهای میوهفروش، فحشها و یادگاریهایی که با اسپری رنگ روی دیوارها مینویسند و در جنوب شهر به وفور دیده میشود، تابلوهای س
فصل پایان
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 17:56
پاسخی به فراخوان وبلاگی «فصل پایان» بیاختیار اشکم سرازیر میشود. اشک غم نیست. اشک شوق هم نیست. اشک خشم و درد و رنج و ترس هم نیست. بهگمانم اشک آرامش است؛ البته اگر تاکنون اشکی که معنای آرامش داشته ب