خرید بک لینک

منتظر آمدن قطار ایستاده بودیم. تونل تاریک را به امید روشن شدنش با چراغهای قطار نگاه میکردیم. پرسید: اگر این تونل در همین لحظات پایین بریزد چه میکنی؟ گفتم: نمیدانم. معمولاً به این چیزها فکر نمیکنم. هر وقت اتفاق افتاد بالاخره یک تصمیمی میگیرم. گفت: با این حساب مطمئن نیستم که آن تصمیم درستی باشد. بهنظرم آدم باید در لحظات آرامشش به بحرانهایی که امکان وقوع دارد فکر کند و این بهترین روش است که مغز و روح را برای بحرانها آماده کنیم. من بسیار به مرگ کسانی که بسیار دوستشان دارم فکر میکنم، به اینکه یک روز قاتلی جلوی چشمانم قتل کند، به اینکه یک روز جنگ شود و دشمن با خشاب پر در خانهام دنبال کسی برای خلاص کردن بگردد، به اینکه عزیزترین داشتههایم را در آتش ببینم، به اینکه عاشقم را در حال بوسیدن دیگری ببینم، به اینکه یک روز تونل مترو پایین بریزد. من خودم را برای حوادث احتمالی اینگونه آماده میکنم؛ با فکر کردن بهشان قبل از وقوع. آنوقت اگر به حقیقت پیوستند، شوکه نمیشوم و یقیناً به نسبت دیگران، واکنش عاقلانهتر و درستتری از خود بروز میدهم.
بعد از آن روز جهانبینیام متزلزل شد، انگار صدایی در درونم فریاد میزد که تو بیفکر و ترسویی. تو از آن آدمهایی هستی که هنگام حوادث و بحرانها غش میکنند و یا به در و دیوار نگاه میکنند و منتظر یک ابرقهرمان از جهانی دیگر میمانند؛ تو به آنها فکر نمیکنی و هیچوقت آمادهشان نیستی. بعد از آن روز کوچکترین فضا و فرصت و خلائی را که مییافتم با فکر کردن به حوادث و بحرانهای ممکن زندگی پرش میکردم. بعد از آن روز این رفتار به یکی از منشها و رفتارهای اساسیام تبدیل شده بود. زندگیام را جهنم کرده بودم. هر روز آماده بودم که تونلها پایین بریزند، هر روز آماده بودم که عاشقم را در حال بوسیدن دیگری ببینم، هر شب با آمادگی اینکه یکی از اعضای خانه را صدا کنیم و جواب ندهد میخوابیدم. هر صبح با آمادگی دیدن یک قتل جلوی چشمانم از خانه خارج میشدم. تمام لحظاتم را با آمادگی شنیدن و دیدن مرگ و شکست و خیانت و دزدی و درد و بیماری و کثافت میگذراندم و از همه عجیبتر این بود که برای هیچکدام آماده نبودم! در مقابل تمام آن تخیلات فقط ترس و ناتوانیام را میدیدم و پاسخم به تمامشان یک چیز بود: «نمیتوانم سنگینی این بار را تاب بیاورم.»
مانند کسی شده بودم که ناگهان با حقایق تلخی روبهرو شده اما هرچه تقلا میکند هضم نمیشوند. فقط تخیلشان مرا دچار چنین فروپاشیای کرده بود، چه رسد به تحققشان. با این حال اما به این عمل ادامه دادم، شاید به این امید که سرانجام بتوانم مانند او آمادهٔ بحرانهای حقیقی شوم. گاهی با خودم فکر میکردم که کاش با او صمیمی بودم تا شاید در عمل میفهمیدم که توان روبهرو شدن با بحرانهای حقیقی را از کجای وجودش آورده است. هرچند که من هیچگاه عملی از او ندیده بودم، در حقیقت من از رفتاری الگو میگرفتم که فقط توصیفش را شنیده بودم!

همینطور که بزرگتر میشدم، در تمام زمینههای زندگیام با تجربیات تازهای مواجه میشدم. مثل دیگران، برای استقلالم تلاش میکردم، تابوهایم را میشکستم، مسئولیتهای بزرگتر روی دوشم میافتاد، سراشیبیها و از اسب افتادنهای اطرافیانم را میدیدم و هجوم مشکلات تازه در زندگی را، عاشق میشدم، آدمهای تازه به دایرهٔ زندگیام راه میدادم، رابطههای تازه را تجربه میکردم، بعضیهایشان غلط، بعضیهایشان درست؛ و در طول تمام این تجربیات، همچنان به بحرانهای دردناک ممکن در هر زمینه فکر میکردم؛ و همچنان پاسخم به تمامشان یک چیز بود: «نمیتوانم سنگینی این بار را تاب بیاورم.»

یادم نمیآید چه روزی، اما یک روز به خودم آمدم و دیدم تنها دستاورد من از آن رفتار، جهنم کردن روزهایم بوده است. تصور کردن بحرانها هیچگاه به من کمک نکرد تا واکنش درستی داشته باشم. اصلاً هیچگاه بحرانهایی که مجبور به روبهرویی با آنها بودم شباهتی به تصوراتم نداشتند. همهشان چیزی تازه بودند و من همیشه مجبور به تصمیمگیری در همان لحظه میشدم. هیچگاه تونلی جلوی چشمانم پایین نریخت اما کسی جلوی چشمانم به سمت مرگ رفت و من بیهیچ تصوری مجبور به نجاتش بودم. هیچگاه عاشقم را در حال بوسیدن دیگری ندیدم، اما بیهیچ تصوری مجبور به پذیرش عاشق نبودنش بودم. هیچ صبحی نیامد که یکی از اعضای خانه را صدا کنیم و جواب ندهد، اما بیهیچ تصوری مجبور به زنده نگه داشتنشان بودم. هیچگاه جلوی چشمانم قتلی اتفاق نیفتاد اما بیهیچ تصوری مجبور به جلوگیری از قتلی بودم.
یادم نمیآید چه روزی، اما یک روز بهتر نگاه کردم و فهمیدم پاسخم به تخیل نکردنهایم همان چیزی بود که از تخیل کردنها میخواستم: «سنگینی این بار غیرقابل انتظار است، اما من آن را تاب میآورم.»

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 22:38

صفحه بندی