خرید بک لینک

فکر میکنم یک چیزهایی در وجود آدم هست که یکروز ته میکشد، دلم میخواهد خوشبینانه نگاه کنم، بهتر است اینطور بگویم که یکچیزهایی در وجود آدم هست، که وقتی ته میکشد، باید صبر کنی، تا دوباره بجوشد، تا دوباره جوانه بزند، فکر میکنم تنها چیزی که آزاردهنده است، این باشد که فصل مشخصی ندارد، زمانش را نمیشود دانست، نمیشود که روی دیوارها خط کشید و هر روز که میگذرد، خطشان زد و هی شاد شد که روز موعود نزدیک است؛ این انتظار که روز موعودش را نمیدانیم، کمی آزاردهنده است. حالِ اکنونِ من طوریست که وجه آزاردهندهی این نوع انتظارها را میبیند، اما اکنون، برعکس گذشته، اطمینان دارم، حالٍ دیگرم، وجه زیبا و شیرین آن انتظارها را هم خواهد دید. مینویسمش که در خاطرم بماند: که دوباره روز دیدن وجه هیجانانگیز و شیرین آن انتظار هم میرسد، که روز جوانهزدن آنچیزها هم میرسد، که اصلا رسیدن مهم است مگر؟! اصلا کمی بنشین، مگر قرار است چهشود؟! عجلهای نیست! بنشین! بالاخره آنچیزها هم میجوشد، تا وقتی بجوشد، چای مینوشیم و گپ میزنیم و میخندیم، اصلا به فرض محال، نجوشید هم نجوشید، به کتفچپمان! عوضش کلی خندیدیم و چای نوشیدیم...

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

صفحه بندی