زمانی که پروژه را بعلاوهی نُه واحد درسی دیگر انتخاب میکردم، فکر نمیکردم قرار باشد اواخر مهر بروم سر یک کار و حتی در مخیلهام هم نمیگنجید که در این بیکاری همگانی، اواخر آبان یک کار دوستداشتنی و مرتبط تر دیگر هم بیابم!
تا چند هفتهی اول احساس خوبی داشتم از این چندکاره بودنها و مفید بودنها، از این شب باتسهیل به خواب رفتنها، از این کمتر فکرکردن به خلأها و جایخالیها و غمها! احساس خوبی داشتم از این ریاضت کشیدنها، صبورتر شده بودم، کماضطرابتر، آرامتر، امیدوارتر، پروژه را هم حواله کرده بودم به حاشیه و بعدها و روزهای آخر!
کمی خستهبودم اما بهقول او، سعی میکردم از شرایطی که در آن قرار گرفتم، لذت ببرم.
لذت میبردم، درست مثل یک کودک که جهان و محتویاتش را برای اولینبار میبیند و برایش بدیع و تازه است، از دیدن شب و شهر و خیابانها و چراغها روی پل میدان رسالت لذت میبردم، گویی که فقط من کشف کردهام که دیدن شب از روی این پل چه حالی دارد! مسیر چهل دقیقهای تا رسیدن به مترو را قدمرو میآمدم و زشتیهایش را نادیده میگرفتم، به دختر بچهی آدامسفروش میگفتم که چشمان قشنگی دارد و هدفونم را روی گوشهای پسر بچهی گلسر فروش میگذاشتم تا کمی موسیقی گوش دهد، لذت میبردم از دیدن لبخند عمیقشان. لذت میبردم از اینکه زینب کوچولویی به من بگوید «روزشماری میکنم تا تو بیای خاله»، لذت میبردم از اینکه یکنفر، نگران از گم شدن، با لهجهای غریب آدرس مشخصی را بپرسد و من خیالش را راحت کنم که تا مقصد همراهیاش میکنم؛ دیدن آن لبخند بعد از شنیدن همراهی، آن لبخند عاری از نگرانی، بسیار دلچسب بود...
اما کمکم همهچیز عوض شد، احساس کردم کم انرژی شدهام، احساس کردم که گول خوردهام، کار اول، دیگر چیزی نبود که به من گفته بودند، هرروز بیشتر و بیشتر غیر مرتبط میشد و من هرروز بیشتر و بیشتر دلم میخواست از آن فرار کنم! بعد از آن دیگر شب از روی پل زیبا نبود، فقط یک مشت بزرگراه و خیابان بود پر از شلوغی و ترافیک و صدای ماشین، زینب کوچولو امتحانهایش شروع شد و نیامد، دختربچه آدامس فروش هم نیامد، تا برایم دست تکان دهد و لبخند بزند، پسر بچهی گلسر فروش هم! دیگر کسی نشانیای را گم نکرد تا همراهیاش کنم!
حالا دربهدر دنبال یک راهم برای فرار کردن از کار اول و به آغوش کشیدن کار دوم.
حالا که کمی در ذوقم خورده است گزینهی پروژه که حواله شده بود به حاشیه را در متن آوردم و متوجه شدم یک ماه وقت دارم که تمامش کنم!
شبها که برمیگردم قبل از اینکه از خستگی به خواب عمیقی بروم، کمی میخوانم و مینویسم، امروز تمام یافتههایم را دستهبندی کرده بودم، درست همان وقتیکه عزم کردم یافتههایم را در یک مموری ذخیره کنم تا از گزند گمشدن در امان باشد، سیستم به یک اغمای طولانی رفت و تاکنون بیدار نشده است.
احتمالاً کائنات میخواهد به من درسی بدهد، چیزی شبیه اینکه: «وقتی جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت نبود؟!»
خب، دوباره شروع میکنم!
پ.ن:
مثل همین حالا که دوباره منتظر کامنتهایتان هستم و دوباره دلم قالب ریسپانسیو خواست و دوباره به قالب قدیمها برگشتم.
برچسب:
نویسنده: فاطمه زارعی
تاريخ: شنبه
18 اسفند
1397 ساعت: 19:50